
گویا که غمت حریف دل بود
با اینهمه غم نکشته نابود
هرکس که بدیده رنگ زردم
آگاه شده به عمق دردم
گویا که نمانده آبروئی
ني جان به تن و نه رنگ و روئی
گفتم که روم ز خویش شاید
تا بگذرم از هرآنچه باید
بگذشتن من نبود آسان
این درد کجا؟ 1
بگذار مرا به حالت خویش
عادت شده بر خودم زدن نیش
در کار "رسا" خدای مانده
عقل از سر یاربش پرانده
#گیتی_رسائی
برچسب:
نویسنده: امیر حبیبی